هنون

لغت نامه دهخدا

هنون. [ هََ ] ( ع اِ ) ج ِ هن. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با هنون

💡 دلش گشت از سخنهای هنون شاد نگین دوست دید وغم شد از یاد

💡 کشید آنگاه خاتم را ز انگشت هنون را داد کین را دار در مشت

💡 پریرو شد به گفتار هنون شاد چو خنده غنچۀ گل از دم باد

💡 درآن محنت که حسرت می شد افزون بر امید هنون می زیست دلخون

💡 دوان پیش از هنون کردن د گلزار ز آتش لاله گون دامان کهسار