هست کننده

لغت نامه دهخدا

هست کننده. [ هََ ک ُ ن َن ْ دَ/ دِ ] ( نف مرکب ) آفریننده و به وجودآورنده: و مر آن هست کننده وحدت را و پدیدآرنده واحد را بدو مبدع گفتند... ( جامع الحکمتین ناصرخسرو ص 147 ).

فرهنگ فارسی

(صفت ) بوجود آورنده

جمله سازی با هست کننده

💡 و گفتند که وحدت را با آنک او علت واحد است بذات خویش قیام نبود، وواحد نیز بی وحدت واحدنبود، چنانک شیرینی را جز‌اندر شیرین وجود نیست، و شیرین بی شیرینی معلوم نیست. و این هر دو که علتها عالم متکثر‌اند بیکدیگر محتاج بودند‌اندر وجود خویش. پس عقل بضرورت اثبات کرد هست کننده این دو محتاج را بیک دیگر تا بوجود و ایجاد هر دو بیک دیگر کثرت موجود شود و متکثر بکثرت وجود یابد.و مر آن هست کننده وحدت را و پدید آرنده واحد را بدو «مبدع» گفتند، که او مر وحدت را علت وجود واحد کرد بابداع نه از چیزی تا واحد بوجود آن وحدت واحدی یافت، و وحدت‌اندر واحد قرار گرفت، و هر دو یک جوهر گشتندبمثل، چنانک صورت و هیولی متحد شدستند، و هر دو بدین اتحاد وجود یافته‌اند و معلوم و معقولست که صورت جز هیولیست.

تسخیر یعنی چه؟
تسخیر یعنی چه؟
بشنیدن یعنی چه؟
بشنیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز