ندیمی
مترادفها
همدم، رفیق، دوست، همنشین
متضادها
دشمن، بیگانه
لغت نامه دهخدا
ندیمی. [ ن َ ] ( حامص ) مصاحبت. مجالست. همنشینی. ( ناظم الاطباء ). عمل ندیم. رجوع به ندیم شود: و قومی را از اهل علم و حکمت تربیت کنی کی هر روز به نوبت آیند و ندیمی من کنند. ( فارسنامه ابن بلخی ص 100 ). || هم پیالگی. ( ناظم الاطباء ). || خوشمزگی. سخن های شیرین گفتن:
مست گشت و شاد و خندان همچو باغ
در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ.مولوی.
فرهنگ فارسی
شغل وعمل ندیم: وندیمی خاص خودبوی داد وخزینه داری بوی داد. ( سمک عیار۳۴:۱ )
جمله سازی با ندیمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ای طور شبستان ترا تازه ندیمی نه پرده چرخ از حرمت کهنه گلیمی
💡 فریاد کز ندیمی ِ نامحرمان ِ عشق هر لحظه میرسد به نزاری ندامتی
💡 در وزیری نکنی جز همه حری تلقین در ندیمی نکنی جز همه رادی تعلیم
💡 کم از هشتاد زن پیشش نبایند؛ که کمتر زین ندیمی را نشایند.
💡 سلطان نشان عقل ندیمی ز مجلسم قاضی القضاة چرخ گواهی ز محضرم
💡 مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ