لغت نامه دهخدا
ناگزیری. [گ ُ ] ( حامص مرکب ) ناچاری. لاعلاجی. لابدی. ضرورت. لزوم. وجوب. اضطرار. ناگزیر بودن. رجوع به ناگزیر شود.
ناگزیری. [گ ُ ] ( حامص مرکب ) ناچاری. لاعلاجی. لابدی. ضرورت. لزوم. وجوب. اضطرار. ناگزیر بودن. رجوع به ناگزیر شود.
ناچاری. لاعلاجی. لابدی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این سازوکار را بهطور ویژه در ساخت طاق و گنبد یا هرگونه پوشش چفدی (خمیده) اعم از پل و سد میتوان یافت. از آنجا که در پوششهای چفدی در کنار نیروی فشاری، نیروی رانشی سهمگینی پدید میآید ازینرو توانایی تاوش (مقاومت) و پایداری تکیه گاه نقش ناگزیری در استواری و استحکام سازه خواهد داشت.
💡 جریده رو که گزیر است جامی از همه چیز همین ز دولت عشق است ناگزیری ما