نامعمور
مترادفها
متروکه، خالی از سکنه
متضادها
معمور، آباد
لغت نامه دهخدا
نامعمور. [ م َ ] ( ص مرکب ) بایر. ناآباد: و بر زمین خراب نامعمور هیچ تعیین نکرد. ( تاریخ قم ص 182 ).
- نامعمور کردن؛ ویران کردن. خراب کردن: بعد از آن یک نیمه از آن خراب ونامعمور کردند. ( تاریخ قم ص 181 ).
جمله سازی با نامعمور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نبیند هیچ نامعمور جائی که ننهد بر تعمیرش بنائی
💡 آن منطقه کوهستانی بسیار نامعمور است و به دلیل کمبود منابع آب و عدم دسترسی به جادههای اصلی، سکونت انسان در آن دشوار است.
💡 در طول سفر خود به دلهای بیابان، با مناطق بسیار نامعموری روبرو شدیم که هیچ نشانی از حیات یا آبادی در اطراف آنها دیده نمیشد.
💡 دولتها تلاش میکنند تا با ایجاد زیرساختهای جدید، مناطق نامعمور کشور را به مراکز صنعتی و کشاورزی تبدیل کرده و به توسعه آنها کمک کنند.