واژه «مغمور» یک صفت عربی است که در زبان فارسی نیز کاربرد فراوان پیدا کرده و به معنای «فرو رفته»، «پوشیده شده»، «احاطهشده» یا «غرقشده در چیزی» به کار میرود. این واژه از ریشه عربی «غَمْر» گرفته شده است و در اصل به حالتی اشاره دارد که چیزی کاملاً در میان آب، احساس، اندیشه یا وضعیتی دیگر فرو رفته و از هر سو دربر گرفته شده باشد. در کاربردهای ادبی و روزمره، این اصطلاح اغلب برای توصیف انسان یا حالتی به کار میرود که در احساسات، افکار یا شرایط خاصی غرق شده باشد؛ برای مثال، وقتی گفته میشود «مغمور در اندوه بود»، یعنی آن شخص چنان در غم و ناراحتی فرو رفته بود که آن احساس تمام وجود او را فرا گرفته بود. این واژه همچنین میتواند معنای احاطه شدن با نعمت، محبت، شادی یا آرامش را نیز داشته باشد؛ مانند «مغمور لطف الهی»، یعنی کسی که سراسر وجودش در میان لطف و رحمت قرار گرفته است. در متون ادبی فارسی، این واژه حالتی شاعرانه و عاطفی دارد و برای نشان دادن شدت احساسات یا غلبه یک حالت روحی بر انسان به کار میرود. گاهی نیز این واژه برای توصیف اشیاء یا مکانها استفاده میشود؛ مانند «دشت مغمور در نور خورشید» که به معنای فراگرفته شدن دشت توسط روشنایی خورشید است. از نظر معنایی، این کلمه نزدیک به واژههایی مانند غرق، فرو رفته، احاطهشده و پوشیده است، اما در زبان ادبی و رسمی، لطافت و زیبایی بیشتری دارد. این واژه در شعر و نثر فارسی معمولاً برای ایجاد تصویری عمیق و احساسی استفاده میشود و نشاندهنده حالتی است که انسان یا چیزی به طور کامل در میان وضعیت یا احساسی خاص قرار گرفته باشد. بنابراین، این کلمه واژهای است که مفهوم غرق شدن یا فراگرفته شدن کامل در یک حالت، احساس یا محیط را به شکلی ادبی و تأثیرگذار بیان میکند.
مغمور
لغت نامه دهخدا
مغمور. [ م َ ] ( ع ص ) پوشیده در آب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) ( از اقرب الموارد ).
- مغمور چیزی شدن ( گشتن )؛ محاط در آن شدن. مشمول آن شدن. فروگرفته شدن با آن: خاص و عام و لشکر و رعیت مغمور انعام و مشمول اکرام او گشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 27 ). هیچکس از کبار امرای خراسان و معارف دولت نماند که مغمور احسان و مشمول انعام او نشد. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 257 ). و تمامت بلاد ترکستان و ماوراءالنهر مغمور احسان او شدند. ( جهانگشای جوینی ).
- مغمور در شهوت؛ فرورفته در آن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مغمور شدن؛ غریق شدن. غرق شدن. غرقه شدن. مجازاً، شکست یافتن:
فوزنایافته شدم مانده
نجح نایافته شدم مغمور.مسعود.- مغمورکردن؛ اشباع کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
|| گمنام. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || بیقدر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). بیقدر و بی لیاقت. ( ناظم الاطباء ). || مجهول و گویند: فلان مغمورالنسب. || مقهور. || جای باران رسیده. ( از اقرب الموارد ). || مغمور ارض، مقابل معمور آن. ( از دمشقی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
فرهنگ عمید
گمنام و بی قدر.
فرهنگ فارسی
پوشیده در آب یا گمنام
جمله سازی با مغمور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غمیضا در سرشک دیده مغمور عبور از راه دریا جسته مهرب
💡 معمور عدل اوست چه مسجد چه مدرسه مغمور فضل او چه رباط و چه خانقاه
💡 از این عجیبتر شنو: بنده معصیت میکند فرمان آید که پرده ایمان وی در کشید تا جرم و جنایت وی مغمور و مغلوب ایمان وی گردد. آن گه چندان جرم و معاصی بهم آید که گویند بار خدایا جرم بسیار است پرده ایمان آن را نمیپوشد، گوید: اگر پرده ایمان وی نمیپوشد پرده کرم من در کشید تا بپوشد.