مرتدی

لغت نامه دهخدا

مرتدی. [ م ُ ت َ ] ( ع ص ) رداپوشیده. ( ناظم الاطباء ). چادر برافکنده. ( آنندراج ). عبا یا چادر پوشیده.نعت فاعلی است از ارتداء: به رداء کفر مرتدی شده و مرتد گشته. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 272 ).
مرتدی. [ م ُ ت َدْ دی ] ( حامص ) مرتد بودن. مرتد شدن. صفت مرتد. رجوع به مرتد شود.

فرهنگ عمید

کسی که ردا پوشیده باشد، محتجب.

جمله سازی با مرتدی

💡 گر فرو افتد زمانی از طلب مرتدی باشد درین ره بی‌ادب

💡 رویی که رقم بود برو دولت اسلام زلفی که درو مرتدی و کفر نشان بود

💡 گر مرا از عشق تو باشد خبر مرتدی باشیم و در ره بی خبر

💡 گر ترا از عشق خود باشد خبر مرتدی باشی در این ره بی‌بصر

💡 روز ائمه طی شد و در پیشگاه شرع جز احمقی و مرتدی و کافری نماند

💡 من یکی گویم و جاوید بدین اقرارم مرتدی معنی انکار پس از اقرار است