مبقی
مترادفها
باقیمانده، مابقی، باقیمانده
متضادها
کل
لغت نامه دهخدا
مبقی. [ م ُ ] ( ع ص ) باقی دارنده چیزی. ( آنندراج ) ( غیاث ) ( از ناظم الاطباء ): خلف شایسته باشد و محیی ذکر و مبقی نام. ( سندبادنامه ص 146 ).
مبقی. [ م ُ ب َق ْ قا ] ( ع ص ) نگاه داشته شده و بازمانده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).
فرهنگ فارسی
نگاه داشته
جمله سازی با مبقی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بالله اگر مبقی حیات بودشان علت دیگر به جز حیای ولی عهد