قضیم

لغت نامه دهخدا

قضیم. [ ق َ ] ( ع ص ) مرد قضم رسیده دندان. ( منتهی الارب ). || شمشیر کهنه روی فروریخته. || ( اِ ) چیزی که به کرانه دندان گزند وخورند. || چرم سپید که بر آن نویسند. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || کیسه چرمین. ( منتهی الارب ). نطع. ( اقرب الموارد ). || جامه دان چرمین، یا ادیم هرچه باشد، و گستردنی از ادیم. || نامه سپید. || علف و جو ستور. || سیم. || بوریا که به جای رشته اش تسمه باشد. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

مرد قضم رسیده دندان یا چیزی که بکرانه دندان گزند و خورند.

جمله سازی با قضیم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که بود جز تو ز شاهان روزگار که داد قضیم اسب ز تفلیس و آب از عمّان؟

💡 از بهر قضیم تو شود جو در سنبلهٔ سپهر گندم

💡 یا قضیم خری بفرمایش گرچه در پایگاه تو خر نیست

💡 تا ساخت قضا قضیم توجو سینه ز حسد شکافت گندم

💡 شادمان زانکه نان بیوه زنان کرده در نیک و بد قضیم خران

💡 هست بهر قضیم مرکب تو چرخ را خوشه ماه را خرمن

مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز