قصبی

لغت نامه دهخدا

قصبی. [ ق َ ص َ بی ی ] ( ع اِ ) یکی قَصَب، و آن جامه های نازک و نرم کتانی است. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قصب شود.
قصبی. [ ق َ ص َ ] ( ص نسبی ) نسبت است به قصب. ( لباب الانساب ). رجوع به قصب شود.
قصبی. [ ق َ ص َ ] ( اِخ ) عمران بن ابوعطاءواسطی، مکنی به ابوحمزه. از محدثان است. وی از ابن عباس و ابن حنیفه و دیگران روایت دارد و از او ثوری و شعبه و هشیم و جز ایشان روایت کنند. ( لباب الانساب ).
قصبی. [ق َ ص َ ] ( اِخ ) محمدبن حنیفةبن ماهان واسطی، مکنی به ابوحنیفه. از محدثان است. وی به بغداد سکونت کرد و در آنجا از عم خود احمدبن محمد و خالد سمتی و دیگران حدیث گفت و از او محمدبن مخلد و ابوبکر شافعی روایت دارند. او در حدیث قوی نبوده است. ( لباب الانساب ).

فرهنگ فارسی

محمد بن حنیفه بن ماهان واسطی مکنی به ابو حنیفه از محدثان است.

جمله سازی با قصبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب

💡 گل در قصبی و لاله در خز شیرین و رزین چو شیرهٔ رز

💡 گر هیچ ز مدحت قصبی بندد ازین پس نگشاید جز از قیل شکر لسانی

💡 گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب

💡 خصم تو و دور چرخ او بادا طینت قصبی و طبع مهتابی

حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
نماز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز