لغت نامه دهخدا
قبض جان. [ ق َ ض ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) گرفتن روح. گرفتن جان:
همی فرست به تسلیم و قبض جان ملکی
که از سلامت ایمان بود بشیر مرا.سوزنی.- قبض کردن جان؛ گرفتن جان:
از پی تهذیب ملک قبض کنی جان خصم
کز پی تریاک نوش نفع کند زهرمار.خاقانی.