فیروز بخت

مترادف‌ها

خوش‌بخت، سعادتمند، خوش‌اقبال

متضادها

بدبخت، تیره‌بخت، نگون‌بخت

لغت نامه دهخدا

فیروزبخت. [ ب َ ] ( ص مرکب ) پیروزبخت. ( فرهنگ فارسی معین ). آنکه بخت او موافق است. موفق. کامیاب. پیروز. فیروز:
ز گفتار گرگین بخندید سخت
بدو گفت کای گرد فیروزبخت.فردوسی.ابوالقاسم آن شاه فیروزبخت
نهاد از بر تاج خورشید تخت.فردوسی.که جاوید بادی تو با تاج و تخت
همیشه به هر جای فیروزبخت.فردوسی.زهی مظفر فیروزبخت دولت یار
که گوی برده ای از خسروان به فضل و هنر.فرخی.گزارش کن زیور و تاج و تخت
چنین گفت کآن شاه فیروزبخت...نظامی.بفرخندگی شاه فیروزبخت
یکی روز برشد به فیروزه تخت.نظامی. || فیروز بخت ( اِ مرکب )؛ بخت پیروز. بخت موافق. خوشبختی:
گمانت چنین است کاین تاج و تخت
سپاه وبزرگی و پیروز بخت...فردوسی.

فرهنگ فارسی

پیروز بخت

جمله سازی با فیروز بخت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گر بند دشمن است ز آزادگی به است فیروز بخت مهره که در شش در اوفتد

💡 زهی مظفر فیروز بخت دولت یار که گوی برده ای از خسروان بفضل و هنر

💡 بدین گونه تا خور که فیروز بخت سوی باختر برد بنگاه رخت

💡 خسرو فیروز بخت شاه اویس آنکه هست مظهر لطف خدا سایهٔ پروردگار

💡 ملوک را همه بگسستی از مدیح طمع ایا مظفر فیروز بخت خوب خصال

💡 که فیروز بخت است و فیروز گر نماند تو را روز سختی زبر

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران