فسونی

لغت نامه دهخدا

فسونی. [ ف ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به فسون. ساحر. جادوگر.
فسونی. [ ف ُ ] ( اِخ ) محمودبیک فسونی. گویند از تبریز است. کارمند دفتر است و سیاق را خوب میداند. حسن صورت و سیرت هم دارد. این ابیات از اوست:
مُردم از غم سخن از رفتن خود چند کنی
این نه حرفی است که گویی و شکرخند کنی
گشته غیر از تو دل آزرده و من در تابم
که دلش باز به آزار که خرسند کنی...( از مجمع الخواص ص 203 ).فسونی از شعرای دوره شاه عباس اول صفوی است.

فرهنگ فارسی

منسوب به فسون. جادوگر

جمله سازی با فسونی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 توان گفتن که خوابی یا فسونی است حجاب چهره آن بی چگونی است

💡 نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی

💡 علاج درد من از پرسشی توان کردن فسونی از لب لعل کرشمه زا بنمای

💡 فسون‌گر در حدیث چاره‌جویی فسونی به ندید از راست‌گویی

💡 در پیش دل خویش هر افسانه که گفتم گفتنی که فسونی ز پی بستن خواب است

💡 گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح

محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
نقض یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز