لغت نامه دهخدا
فرهادوار. [ ف َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) فرهادمانند. بشیوه فرهاد. بی پرده و بی باک:
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محتشم بمثل بیستون شود.سعدی.رجوع به فرهاد و فرهادصفت شود.
فرهادوار. [ ف َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) فرهادمانند. بشیوه فرهاد. بی پرده و بی باک:
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محتشم بمثل بیستون شود.سعدی.رجوع به فرهاد و فرهادصفت شود.
فرهاد مانند. بی پرده و بی باک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من بتلخی جان شیرین می دهم فرهاد وار وز لب شیرین جانان آب شکر می رود
💡 سهل باشد جان بتلخی دادنم فرهاد وار گر لب شیرین او بختم بدندان میدهد
💡 ای بسا خسرو که او فرهاد وار در هوای شکّر شیرین بسوخت
💡 خسرو بقصد جانم آهنگ کرده ومن امید در تو شیرین فرهاد وار بسته
💡 کوه محنت کند جانم سالها فرهاد وار لاجرم شیرین تر از جان دلستانی یافتم
💡 تا به شیرینی برآمد نام تو تلخ شد فرهاد وار ایام من