لغت نامه دهخدا
فردرو. [ ف َرْدْ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) کسی که تنها رود و محتاج بدرقه نباشد. ( آنندراج از بهار عجم ). مجرد. که به توکل و اعتماد به حق رود:
دامن فردروان گیر اگر حق طلبی
به صدای جرس قافله از راه مرو.صائب.
فردرو. [ ف َرْدْ رَ / رُو ] ( نف مرکب ) کسی که تنها رود و محتاج بدرقه نباشد. ( آنندراج از بهار عجم ). مجرد. که به توکل و اعتماد به حق رود:
دامن فردروان گیر اگر حق طلبی
به صدای جرس قافله از راه مرو.صائب.
کسی که تنها رود و محتاج بدرقه نباشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سریال در مورد یه دکتر یا پزشک خانواده که دفتر کارش توی یه محله پایین و فقیر هست. این دکتر که اسمش «بکر» هست، آدم بداخلاق و بدعنق و بدقلق و کم صبری است و دائم به همه چی ایراد میگیرد و غر میزند. کلا هم ۲ تا دوست دارد یکی از آنها که یه دختره که یه کافه قدیمی رو اداره میکند و بکر صبحانه و ناهارش رو اونجا میخورد دوست دیگرش هم یه مرد نابینا هست که بغل همون کافه، دکه روزنامه فروشی دارد هرروز صبح بکر به این کافه میرود، قهوه میخورد و سیگارش رو میکشد بعد میرود سرکار. سریال حوادث اطراف این فرد رو نشان میدهد و نظریات «بکر» و غر زدنهاش و برخوردش با موضوعات مختلف رو بیان میکنه…
💡 رو به حق رحمت رحمن فرد رو به حق آنک با تو لطف کرد