لغت نامه دهخدا
یک دری. [ ی َ / ی ِ دَ ] ( ص نسبی )یک دره. یک در. صفت اطاقی که یک در دارد:
خسروا جانم نژند و تنگدل دارد همی
زیستن در بینوایی بودن اندر یک دری.ازرقی هروی.و رجوع به یک در و یک دره شود.
یک دری. [ ی َ / ی ِ دَ ] ( ص نسبی )یک دره. یک در. صفت اطاقی که یک در دارد:
خسروا جانم نژند و تنگدل دارد همی
زیستن در بینوایی بودن اندر یک دری.ازرقی هروی.و رجوع به یک در و یک دره شود.
یکدره یکدر
💡 هست دو «ری » در وی و هر یک دری حقه آن در دل عرش عظیم
💡 خانهٔ پنج در منافق راست خانهٔ یک دری موافق راست
💡 هفت کشور دارد او من یک دری از عافیت هفت کشور گو ترا بگذار با من یک دری
💡 در ره تو نقد تازه بستن دلهاست از تو جز این یک دری دگر چه گشاید؟