لغت نامه دهخدا
یک نفر. [ ی َ / ی ِ ن َ ف َ ] ( ضمیر مبهم مرکب ) کسی. شخصی. ( ناظم الاطباء ).
یک نفر. [ ی َ / ی ِ ن َ ف َ ] ( ضمیر مبهم مرکب ) کسی. شخصی. ( ناظم الاطباء ).
کسی شخصی
💡 ساخت این تونل در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۸۶ آغاز شد و کلنگ آن توسط محمدباقر قالیباف، شهردار تهران به زمین زده شد. در مردادماه سال ۱۳۸۸ بر اثر ریزش تونل و نشست زمین بین بزرگراه نواب تا خیابان کلهر یک نفر کشته و چهار نفر مصدوم شدند.
💡 بس که سر در خم چوگان تو افتاد چو گوی یک نفر مرد به میدان تو سرگردان نیست
💡 اصطلاح «خداوند در جزئیات است» این مقصود را بیان میکند که هر کاری که یک نفر انجام میدهد را باید به صورت کامل انجام دهد و به عنوان مثال: جزئیات مهم هستند.
💡 ساقی مجلس از آن دستی که می در جام ریخت زاهل مجلس یک نفر هوشیار گویی هست، نیست
💡 حداقل سه نفر باید در این بازی شرکت کنند دو نفر که کش را به کمک پاهایشان بگیرند و یک نفر که از روی کش بپرد. تعداد افرادی که کش را میگیرند میتواند بیشتر هم باشد.این بازی چندین مرحله دارد که هر کدام اسم مخصوصی دارد. کسی این مرحلهها را به یاد دارد؟
💡 کاری مکن که خلق ز جورت به جان رسند ای جورپیشه، ورنه ز من یک نفر گذشت