یک شست
لغت نامه دهخدا
یک شست. [ ی َ / ی ِ ش َ ] ( ص مرکب ) هم نشین باشد و کنایه از دو رفیق و دو مصاحب هم هست. ( برهان ) ( از آنندراج ). هم نشین. مجالس. مصاحب. دو رفیق. ( ناظم الاطباء ). یک نشست.
فرهنگ فارسی
بمعنی هم نشین باشد و کنایه از دو رفیق و دو مصاحب هم هست هم نشین
جمله سازی با یک شست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بهر یک دل که کند صید از من گشت زلفین تو یک شست بهم
💡 کشاکش نفس از ما نمیرود بیدل درینمحیط همه ماهیایم و یک شست است
💡 پیش چشم تو اگر جان نسپارم چه کنم با دوصد تیر که برجَست ز یک شست به هم
💡 او با دقت بسیار زیاد، با استفاده از یک شست و انگشت خود، قطعه بسیار کوچک و حساس دستگاه را در جای درست قرار داد.
💡 در حین کار با ابزار تیز، او با دقت مراقب بود که با یک شست خود آسیب نبیند و از دست دادن خون جلوگیری کند.
💡 هنرمند با استفاده از یک شست خیس، لایه نازکی از رنگ را روی بوم نقاشی پخش کرد تا سایههای ملایمی در پسزمینه ایجاد شود.