لغت نامه دهخدا
کوه کاف. ( نف مرکب ) کوه کافنده. شکافنده کوه. ( فرهنگ فارسی معین ):
بدان گونه زد نعره ای کوه کاف
که سیمرغ لرزید در کوه قاف.اسدی ( فرهنگ فارسی معین ).
کوه کاف. ( نف مرکب ) کوه کافنده. شکافنده کوه. ( فرهنگ فارسی معین ):
بدان گونه زد نعره ای کوه کاف
که سیمرغ لرزید در کوه قاف.اسدی ( فرهنگ فارسی معین ).
کوه کافنده، شکافندۀ کوه: برآن گونه زد نعرۀ کوه کاف / که سیمرغ بگریخت در کوه قاف (اسدی: ۳۹۱ ).
( صفت ) شکافند. کوه: بدان گونه زد نعر. کوه کاف که سیمرغ لرزید در کوه قاف. ( اسدی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر آرزوی کف راد او ز کان گهر گهر بر آید بی کوه کاف و بی میتین
💡 برآنگونه زد نعره ی کوه کاف که سیمرغ بگریخت از کوه قاف