چسبانیدن
مترادفها
چسباندن، پیوستن، اتصال دادن
متضادها
جدا کردن، کندن، باز کردن
لغت نامه دهخدا
چسبانیدن. [ چ َ دَ ] ( مص ) رجوع به چسپ و چسب و چسپانیدن شود.
فرهنگ معین
(چَ دَ ) (مص م. ) = چسباند: متصل کردن دو چیز به هم، پیوستن دو چیز به یکدیگر.
فرهنگ فارسی
چسبیدن، چیزی که به چیزدیگرپیوندداده شده است
( مصدر ) ( چسبانید چسباندخواهد چسبانید بچسبان چسباننده چسبانیده لازم: چسبیدن ) متصل کردن دو چیز بهم پیوستن دو چیز بیکدیگر.
ویکی واژه
چسباند: متصل کردن دو چیز به هم، پیوستن دو چیز به یکدیگر.
جمله سازی با چسبانیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در منطقه سیستان، روز قبل از عید را علفه میگویند شاید یا اینکه به دلیل چسبانیدن دستهای جُوی تازه، سبز و خوشه نزده بر سر در اتاقهاست.
💡 برای تعمیر این قطعه کوچک از چسبهای مخصوص استفاده کردیم تا بتوانیم آن را به بدنه اصلی دستگاه با دقت و استحکام چسبانیدن.
💡 او سعی داشت تمام یادداشتهای مهم را به صفحه اول دفترش چسبانیدن تا در هنگام مطالعه دروس، آنها را به راحتی مشاهده کند.
💡 در این پروژه هنری، هدف ما این بود که تکههای مختلف شیشه را به شکلی هنرمندانه به یکدیگر چسبانیدن و یک اثر جدید بسازیم.