گنده دماغ

لغت نامه دهخدا

گنده دماغ. [ گ َ دَ / دِ دَ ] ( ص مرکب ) متکبر و سرکش. ( آنندراج ). متکبر و باغرور و بددماغ. ( ناظم الاطباء ):
مالیخ کاخ پخته بد اندر دماغ خویش
زآن کاخ خویشتن را گنده دماغ کرد.سوزنی. || آنکه از هر چیز زود قهر کند. زودرنج. || آنکه بینی او بوی بد بدهد:
گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوخ
گنده دهانی کرفس خای نه کیکیز.سوزنی.

فرهنگ عمید

۱. گنده بینی، کسی که بینیش بد بو باشد.
۲. [مجاز] متکبر، مغرور.
۳. [مجاز] بدخلق.

فرهنگ فارسی

۱ - کسی که بینی اش بوی بد دهد: گنده دماغی بنفشه بوی نه کالوخ گنده دهانی کرفس خای نه کیکیز. ( سوزنی ) ۲ - متکبر مغرور. ۳ - زود رنج. ۴ - بد خلق.

جمله سازی با گنده دماغ

💡 مالیخ کاس پخته به اندر دماغ خورد زان کاج بار خود را گنده دماغ کرد

مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز