ندما

مترادف‌ها

رفقا، یاران، دوستان

لغت نامه دهخدا

ندما. [ ن ُدَ ] ( از ع، اِ ) مصاحبان. ( غیاث اللغات ) ( ناظم الاطباء ). ندیمان. همنشینان. ( ناظم الاطباء ). ندماء: امیر عبدالسلام رئیس بلخ را اختیار کرد و از جمله ندما بود و به رسولی رفته. ( تاریخ بیهقی ص 519 ).
بود از ندمای شه جوانی
در هر هنری تمام دانی.نظامی.یکی از ندمای ملک که در آن سال از سفر دریا آمده بود. ( گلستان ). و از جمله آداب ندمای ملوک یکی آن است. ( گلستان ). و طایفه ای از ندمای ملک با او یار شدند. ( گلستان ).

فرهنگ عمید

= ندیم

فرهنگ فارسی

( صفت ) جمع ندیم: طایفه ندماکه حاضر بودند دوفریق شدند.

جمله سازی با ندما

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 مر ندما را از آن فزود تعجّب‌ کردند از وی سؤال از سببِ آن‌

💡 از میان ندما چشم بدو دارد و بس چه به ایوان چه به مجلس چه به میدان چه به خوان

💡 و حنی‌القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم

💡 ارغنون با سماعشان ناخوش ندما از لقای این شه کش

💡 خویشتن را شمرده از ندما ساخته مسکن از درِ حکما

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران