پرخوار

لغت نامه دهخدا

پرخوار. [ پ ُ خوا / خا ] ( نف مرکب ) پرخواره. پرخور. بسیارخوار. اَکال. شکم خواره. شکم پرست. اَکول. شِکمُو. شکم گنده. گران خوار. شکم بنده. رَزد. رَس ْ. عبدالبطن. گلوبنده. شکم پرور. طبلخوار. مقابل کم خوار:
سیه کاسه و دون و پرخوار بود
شتروار دائم به نشخوار بود.بوالمثل بخاری.و رجوع به پرخور شود.

فرهنگ عمید

کسی که بسیار غذا بخورد، بسیارخوار، شکم پرست.

فرهنگ فارسی

پرخور، شکم پرست، بسیارخوار، پرخوری، شکم پرستی

جمله سازی با پرخوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صوفیا گر چه بلائی بود این گرسنگی با تو همکاسه پرخوار بلائی دگرست

💡 اصل دانش بود ز کم خوردن مرد پرخوار اصل آزردن

💡 همه تن ضعف و مضطرب چو نسیم خشک و پرخوار چون عصای کلیم

💡 می خورد صوفی پرخوار پی هضم طعام با همه جهل ببینش چه حکیم افتاده ست