واخر

لغت نامه دهخدا

واخر. [ خ َ ] ( نف مرکب ) واخرنده. بازخرنده: تا لاجرم به عهدآن پادشاه بزرگزادگان همه به مکتب می نشستند و هنر را واخر بود و هنرمندی آسوده. ( راحةالصدور راوندی ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - باز خرنده باز خریدار. ۲ - خریدار: (( تالا جرم بعهد آن پادشاه بزرگزادگان همه بمکتب می نشینند و هنر را واخر بود و هنرمندی آسوده. ) )

جمله سازی با واخر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کعبتین جان به عالم واخر از گردون که هست عمر تو بد باز و نرد آشفته و گردون دغا

💡 آخر از بهر خدا این چه خیالست و گمان واخر از بهر خدا این چه جوابست و سؤال

💡 اول ز همه کار جهان پاک شدم واخر ز غمت بادل غمناک شدم

💡 اول قدم آن است که او را طلبی واخر قدم آن است که خود او باشی

💡 اول به وصل خویش بسی وعده دادیم واخر چو شمع در غم آنم بسوختی

💡 واگاه شوی کاین فلک از بهر چه کردند واخر چه پدید آید از این گشتن هموار

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز