نابودن

لغت نامه دهخدا

نابودن. [ دَ ] ( مص منفی ) نیستی. عدم. نبودن. مقابل بودن به معنی وجود:
مرا ارادت نابودن و بدن نرسید
که بودمی به مراد خود از دگر کردار.ناصرخسرو.نابودن خود بدیده عقل ببین
آنگه اگرت کری کند غم میخور.کمال اسماعیل.

فرهنگ فارسی

نیستی عدم.

جمله سازی با نابودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و فقیر را سه حالت است: یکی آن که مال ندارد، ولکن چندان که تواند طلب می کند و این را فقیر حریص گویند. دوم آن که طلب نکند و اگر به وی دهند نستاند و آن را کاره باشد و این را زاهد گویند و سیم آن که نه طلب کند و نه رد کند. اگر بدهند بستاند و اگر نه خرسند بود. این را فقیر قانع گویند. و ما اول فضیلت فقر بگوییم، آنگاه فضیلت زهد، چه نابودن مال را اگرچه مرد بر آن حریص بود هم فضیلتی باشد.

💡 چه عمر است این که نابودن ازین به ره نابود پیمودن ازین به

💡 توحید حلول نیست نابودن توست ورنه به گزاف باطلی حق نشود

💡 ابوبکر فارسی را پرسیدند از صمت سِرّ، گفت مشغول نابودن بماضی و مستقبل.

💡 نه شادی دارد از بودن نه غم دارد ز نابودن که در شهر تعلق پادشاهی را گدا دارد

جلوه کنان یعنی چه؟
جلوه کنان یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز