لغت نامه دهخدا
گردسم. [ گ ِ س ُ ] ( ص مرکب ) چهارپائی که سم گرد دارد:
تیزگوشی پهن پشتی ابلقی
گردسمی خردمویی فربهی.منوچهری.سخت پای و ضخم ران و راست دست و گردسُم
تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خردموی.منوچهری.
گردسم. [ گ ِ س ُ ] ( ص مرکب ) چهارپائی که سم گرد دارد:
تیزگوشی پهن پشتی ابلقی
گردسمی خردمویی فربهی.منوچهری.سخت پای و ضخم ران و راست دست و گردسُم
تیزگوش و پهن پشت و نرم چرم و خردموی.منوچهری.
چارپایی که سم مدور دارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از فیض خون کشته ملمع شود زمین وز گرد سم باره مقنع شود هوا
💡 از گرد سم رخش سواران سپاهت بدخواه به سر خاک کند بخت دژم را
💡 سپهر و انجم و خورشید توتیای بصر ز گرد سم سمند خدایگان کردند
💡 از راه مهر جلوه گران سپهر را از گرد سم اسب تو دیده نقاب چشم
💡 ز گرد سم دشت پیما سمندش برد دیدهٔ مهر و مه روشنایی
💡 از بهر گرد سم سمند تو هر دمی گلگون اشک در عقبشه تند رانده ایم