چیزک

لغت نامه دهخدا

چیزک. [ زَ ] ( اِ مصغر ) چیز کوچک. چیز کم.
- چیزکی؛ چیز کمی. چیز کوچکی. چیزی کم. چیزی خرد:
ناله سرنا و تهدید دهل
چیزکی ماند بدان ناقور کل.مولوی.گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی.مولوی.چیزکی از آب هستش در جسد
بول گیرش آتشی را می کشد.مولوی.مِطَّحَه؛ چیزکی برآمده گرد در پای گوسفند که بدان زمین راخراشد. ( منتهی الارب ).
- امثال:
تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها.
|| مجازاً به معنی چیز کم بها. || در برخی فرهنگها آمده است که خارپشت را گویند اما ظاهراً محرف چیز و چیزوک باشد.

فرهنگ عمید

۱. چیز کوچک.
۲. (زیست شناسی ) [قدیمی] خارپشت.

جمله سازی با چیزک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چند چیزک دوست دارم زین جهان چون گذشتی زین حدیث اندر نورد

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز