پرداغ

لغت نامه دهخدا

پرداغ. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) دردناک. المناک. پر از درد و داغ. پر از درد و رنج:
کزین تخمه پرداغ و دودیم و درد
شب و روز با پیچش و باد سرد.فردوسی.یکی نامه بنوشت پرداغ و درد
دو دیده پر از آب و رخساره زرد.فردوسی.یکی نامه بنوشت پرداغ و درد
پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد.فردوسی.سه دیگر که پرداغ دارد جگر
پر از خون دل از درد چندان پسر.فردوسی.کنون خیره آهرمن دل گسل
ورا از تو کرده است پرداغ دل.فردوسی.

فرهنگ عمید

۱. پردردوغم: دل پرداغ.
۲. شخص بسیاراندوهگین و ماتم زده.

جمله سازی با پرداغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 همچنان کز سینهٔ پرداغ خیزد نخل آه کرده از جوش نمو تا ریشهٔ اشجار گل

💡 هنوز با دل پرداغ و سینهٔ پردرد زبان پر خطر خویش را نگهبانم

💡 آتشین رویی که داغ ما گلی از باغ اوست دشت از چشم غزالان سینه پرداغ اوست

💡 با سینه پرداغ نسازد دل صائب رسم است که پروانه به گلزارنسازد

💡 حال دل پرداغ من از دیده خونبار چون جوش گل از رخنه دیوارنماید

💡 ز سینه ام دل پرداغ را برون آرید که سیر کرد ز جان دود این کباب مرا

روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز