پامزد

لغت نامه دهخدا

پامزد. [ م ُ ] ( اِ مرکب ) حق القدم. جعل: و فرع دبیران و پامزد بر سر. ( راحةالصدور راوندی ).

فرهنگ عمید

= حق القدم

فرهنگ فارسی

پای موزه ( اسم ) پا افزار پای افزار.

جمله سازی با پامزد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کنج زندان جهان ناگزیر نیست بی پامزد و بی دق الحصیر

💡 برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی چون چشمه حیوانی

💡 گفتم به صبوح خفتگان را پامزد ویم که سر برآرد

💡 وجهی که به پامزد توان داد ندارم آبم کن و اندر قدم نامه برم ریز

💡 چون فرو آمد ز غرفه آن امیر جان همی‌افشاند پامزد بشیر

💡 بدو گفت شش ساله دخل دیار به پامزد تو دادم ای هوشیار

قورساق یعنی چه؟
قورساق یعنی چه؟
همیشگی یعنی چه؟
همیشگی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز