لغت نامه دهخدا
ناوردی. [ وَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ناورد. اهل ناورد. رجوع به ناورد شود. || ضد. مختلف:
یافتی از سه رنگ ناوردی
ازرقی و سپیدی و زردی.نظامی.
ناوردی. [ وَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ناورد. اهل ناورد. رجوع به ناورد شود. || ضد. مختلف:
یافتی از سه رنگ ناوردی
ازرقی و سپیدی و زردی.نظامی.
جنگی، جنگاور.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مغز و در زان به دست ناوردی که به گردِ صدف همی گردی
💡 آن بری زین دو پیلِ ناوردی کهاولین روز با خود آوردی
💡 پرسش او را نکردی از وفا یاد ناوردی تو از بیمار ما
💡 آن یکی گفتش که از بد گوهری یاد ناوردی تو حق مادری
💡 گر نبودی گوشهای غیبگیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر
💡 به روی کار ناوردی دم نقد به جز خون جگر کابین آن عقد