لغت نامه دهخدا
ناشمار. [ ش ِ / ش ُ ] ( ص مرکب ) بی شمار. نامعدود. ناشمرده: به این دانه های ناشمار قسم؛سوگندی است که بر سر سفره ضمن اشاره به قاب برنج یابر سر خرمن گندم با اشاره به دانه های گندم خورند.
ناشمار. [ ش ِ / ش ُ ] ( ص مرکب ) بی شمار. نامعدود. ناشمرده: به این دانه های ناشمار قسم؛سوگندی است که بر سر سفره ضمن اشاره به قاب برنج یابر سر خرمن گندم با اشاره به دانه های گندم خورند.
بی شمار، ناشمرده، شمرده نشده.
( صفت ) بی شمار نامعدود.
💡 نیمی از عمر ناشمار گذشت خواجه در فکر نیمه دگر است
💡 فرایند برنولی یک فرایند تصادفی با زمان گسسته شامل دنبالهای شمارا یا ناشمار از متغیرهای تصادفی با احتمالهای مستقل از هم میباشد.