ناسوری
مترادفها
ناخوشایند، ناگوار
لغت نامه دهخدا
ناسوری. ( اِ ) گلو. حلقوم. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ). گلو. حلقوم. حلق. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
گلو حلقوم.
جمله سازی با ناسوری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ما لذت فقریم، سخا را نشناسیم ناسوری زخمیم، شفا را نشناسیم
💡 دل خسته آنگاه سودای زلفت بنالم به ناسوری زخم شانه
💡 نغمه طرازنده این باغ باش تشنه ناسوری این باغ باش
💡 لیک نی چندانک ناسوری شود زهر جان و عقل رنجوری شود