لغت نامه دهخدا
یاسمن بوی. [ س َ م َ ] ( ص مرکب ) آن که بوی یاسمن دهد و خوشبو باشد:
جوابش داد خورشید سخنگوی
نگار سروقد یاسمن بوی.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).تو بر بندگان مه رویی
با کنیزان یاسمن بویی.سعدی.
یاسمن بوی. [ س َ م َ ] ( ص مرکب ) آن که بوی یاسمن دهد و خوشبو باشد:
جوابش داد خورشید سخنگوی
نگار سروقد یاسمن بوی.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).تو بر بندگان مه رویی
با کنیزان یاسمن بویی.سعدی.
آنکه بوی یاسمن دهد و خوشبوی باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو دید آن چنان مهر افروز را بت یاسمن بوی فیروز را