لغت نامه دهخدا
گزارده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) قرض و دین اداشده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به گزاردن شود.
گزارده. [ گ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) قرض و دین اداشده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به گزاردن شود.
به جا آورده، اداشده.
( اسم ) ۱ - انجام داده بجا آورده. ۲ - تادیه کرده ( وام مالیات و غیره ) پرداخته. ۳ - رسانیده تبلیغ کرده ( پیغام پیغمبری و غیره ). ۴ - بیان کرده اظهار کرده. ۵ - شرح داده مشروح. ۶ - ترجمه شده. ۷ - صرف کرده. ۸ - طرح ( نقاشی ) کرده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و گفت: معرفت به دل تو راه نیابد تا معرفت را به نزدیک تو حقی مانده است تا گزارده نگردد.
💡 پس در سخن آمد. روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند. پس چون در نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد. چون آنجا رسید مدتی بازداشتند تا سخن گفت؛ و توانگری را فضل نهاد بر درویشی. صدهزار درمش بدادند. شیخی در آن ناحیت بود. مگر این سخن خوش نیامد توانگری را فضل نهادن. گفت: خدای برکت مکناد بر وی.
💡 از آنسو ما دوست میداریم همهٔ سخنان ما به داوری گزارده شود. ما خود خواهان همان میباشیم. برای شناخته شدن «راست از کج» و «استوار از سُست»، یگانه راه داوری میباشد.
💡 و خداوند جنگ ایشان بدید و سامان کار دریافت، اگر خواهد از هرات ساخته و با بصیرت تمام پس از مهرگان روی بدین قوم آرد. اگر برقرار ما راه راست گیرند، چنانکه مراد باشد کار گزارده شود؛ و اگر بخلاف آن باشد، فالعیاذ باللّه، آب شد، که باشد خللی افتد که آن را در نتوان یافت. اگر خداوند بنگرد، درین نیکو اندیشه کند و بر خاطر مبارک خویش بگرداند تا بر آنچه رای عالیش قرار گیرد کار کرده آید.»