لغت نامه دهخدا
گرفته لب. [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ل َ ] ( ص مرکب ) کنایه از مردم خاموش باشد. ( برهان ):
دید مرا گرفته لب آتش پارسی ز تب
نطق من آب تازیان برده به نکته دری.خاقانی ( دیوان عبدالرسولی ص 429 ).
گرفته لب. [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ل َ ] ( ص مرکب ) کنایه از مردم خاموش باشد. ( برهان ):
دید مرا گرفته لب آتش پارسی ز تب
نطق من آب تازیان برده به نکته دری.خاقانی ( دیوان عبدالرسولی ص 429 ).
ساکت، خاموش، لب فروبسته.
خاموش ساکت: دیدی مرا گرفته لب آتش پارسی زتب نطق من آب تازیان برده زنکت. دری. ( خاقانی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی کوه آتش به دیگر کران گرفته لب آب نیزه وران
💡 تو نرم کرده دل را من دل دلیر کرده زلف کجت گرفته لب بر لبت نهاده
💡 ز نقش گل گرفته لب بدندان میان باغ مانی نقشبندان