چرش

لغت نامه دهخدا

چرش. [ چ َ رَ ] ( اِ ) جو و گندم بلغورکرده. || چراگاه. ( ناظم الاطباء ). چراگاه و مرعی. ( فرهنگ شعوری ). || ضیافت و مهمانی. ( ناظم الاطباء ). در بعضی نسخه ها، روز عید و بزم و جشن. ( فرهنگ شعوری ). || فراهم آورنده ضیافت. ( ناظم الاطباء ).
چرش. [ چ َ رِ ] ( اِمص ) اسم مصدر از چریدن. چرا. چریدن. ( ناظم الاطباء ). || علف دادن. ( فرهنگ شعوری ). || ( اِ ) چاشنی و مزه. ( ناظم الاطباء ).
چرش. [ چ ِ رِ ] ( اِ ) ( در بعضی لهجه ها ) چریش.سریش. سرش. نوعی ماده چسبناک. رجوع به چریش شود.

فرهنگ عمید

علف خوردن حیوانات علف خوار در علفزار، چرا، چریدن.

فرهنگ فارسی

چریدن
چریش. سرش. نوعی ماده چسبناک.

جمله سازی با چرش

💡 همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان

💡 با شیره فشارانت اندر چرش عشقم پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم

💡 زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم

تک پر یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
معشوق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز