لغت نامه دهخدا
چاره کوش. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) حیله گر. حیلت کوش. آنکه در مکر و حیله کوشد:
خود را بجهد حیله گر و چاره کوش کرد.سوزنی.
چاره کوش. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) حیله گر. حیلت کوش. آنکه در مکر و حیله کوشد:
خود را بجهد حیله گر و چاره کوش کرد.سوزنی.
حیله گر. حیلت کوش. آنکه در مکر و حیله کوشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر که حفظ بدن واجب است اندر شرع به چاره کوش که من بی شراب خواهم مرد
💡 امروز به چاره کوش کار ارنه در نزد ملک تبه شود فردا
💡 زور نداری به چاره کوش و به تدبیر گر تو شنیدی حدیث مور و لگن را