چاره کوش
مترادفها
چارهجو، کوشا، تلاشگر
متضادها
بیچاره، درمانده
لغت نامه دهخدا
چاره کوش. [ رَ / رِ ] ( نف مرکب ) حیله گر. حیلت کوش. آنکه در مکر و حیله کوشد:
خود را بجهد حیله گر و چاره کوش کرد.سوزنی.
فرهنگ فارسی
حیله گر. حیلت کوش. آنکه در مکر و حیله کوشد.
جمله سازی با چاره کوش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اگر که حفظ بدن واجب است اندر شرع به چاره کوش که من بی شراب خواهم مرد
💡 امروز به چاره کوش کار ارنه در نزد ملک تبه شود فردا
💡 زور نداری به چاره کوش و به تدبیر گر تو شنیدی حدیث مور و لگن را
💡 او به عنوان یک چاره کوش در مدیریت بحران، تمام تلاش خود را به کار گرفت تا از بروز فاجعهای بزرگ در شهر جلوگیری نماید.
💡 جامعه نیازمند افراد چاره کوش است که در برابر مشکلات اقتصادی و اجتماعی، از نشستن و شکایت کردن خودداری کرده و به دنبال راه باشند.
💡 او با رویکردی چاره کوش و پشتکار فراوان، توانست محیط زیست منطقه را از وضعیت بحرانی به وضعیت پایدار و سلامت برگرداند.