پریشان دل

لغت نامه دهخدا

پریشان دل. [ پ َ دِ ] ( ص مرکب ) پریشان خاطر. آشفته خاطر. پراکنده فکر:
دو درویش در مسجدی خفته یافت
پریشان دل و خاطرآشفته یافت.( بوستان ).بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد.حافظ.

فرهنگ عمید

پریشان خاطر، دل تنگ.

فرهنگ فارسی

( صفت ) پریشان فکر مضطرب.

جمله سازی با پریشان دل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بیامد به یک سو به جای نماز پریشان دل آمد از آن رزم باز

💡 دل خیال سر زلفین تو دیدست بخواب تا چها بیند ازین خواب پریشان دل من

💡 نه چنان گشت پریشان دل صد پاره من که مرا جمع کند زلف دلارای کسی

💡 مرا عاشق و پای بست من است پریشان دل او به دست من است

💡 بهر موئی از آن زلف پریشان دل جمعی پریشان می توان یافت

💡 گرچه در مجمع عشاق بلند اقبالم لیک چون من کسی از عشق پریشان دل نیست