لغت نامه دهخدا
پایگیر. ( ن مف مرکب ) پابند. مقید. ( آنندراج ):
بقید زلف تا جانم اسیر است
دلم در دام فتنه پایگیر است.اسیری لاهیجی ( از آنندراج ).
پایگیر. ( ن مف مرکب ) پابند. مقید. ( آنندراج ):
بقید زلف تا جانم اسیر است
دلم در دام فتنه پایگیر است.اسیری لاهیجی ( از آنندراج ).
۱. پابند.
۲. [مجاز] مقید.
۳. چیزی که پا به آن گیر کند.
۴. [مجاز] آنچه انسان به آن گرفتار و پای بند شود.
( اسم ) یا پای گیر کسی شدن. ضرر یا جنحه و یا جنایتی بدو تعلق گرفتن.
پابند، مقید، آنچه انسان پای بند آن باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفهٔ بغدادمی
💡 بقید زلف تا جانم اسیر است دلم در دام فتنه پای گیر است
💡 ز دست هستی خود سر نبردی سیف فرغانی اگر زنجیر عشق تو نبودی پای گیر دل