پادشاهی راندن

مترادف‌ها

حکومت کردن، فرمانروایی کردن، سلطنت کردن

لغت نامه دهخدا

پادشاهی راندن. [ دْ / دِ دَ ] ( مص مرکب ) سلطنت کردن: و چون او را وفات آمد دارا هنوز نزاده بود و مادرش پادشاهی میراند. ( ابن بلخی ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) سلطنت کردن.
سلطنت کردن و چون او را وفات آمد دارا هنوز نزاده بود و مادرش پادشاهی می راند

جمله سازی با پادشاهی راندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 فصل سوم- معرفت پادشاهی راندن حق تعالی.

💡 او پس از مرگ پدرش، با تلاش بسیار زیاد و مدیریت صحیح، شروع به پادشاهی راندن در این سرزمین پهناور و بسیار زیبا کرد.

💡 تاریخ نشان می‌دهد که پادشاهی راندن در آن دوران بسیار دشوار بود و نیازمند قدرت نظامی بالا و همچنین درک عمیق از مسائل بود.

💡 او آرزو داشت که در آینده روزی به تخت سلطنت برسد و با پادشاهی راندن، عدالت را در میان تمام مردم برقرار کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران