وارثی

لغت نامه دهخدا

وارثی. [ رِ ] ( ص نسبی ) منسوب به وارث.
وارثی. [ رِ ] ( اِخ ) اردبیلی. صاحب تذکره صبح گلشن درباره او چنین آرد: وارثی اردبیلی متروکات شعراء سلف را خلفی وارث بوده و دیار سخن را خامه سنجیده طرازش بکمال آسانی پیموده:
از اوست:
وارثی را بارها گفتم که ترک عشق کن
پند من نشنید چندانی که دشمن کام شد.
بزندگیم کدام آرزو برآوردی
که باز روز پسین نخل ماتمم باشی.( از تذکره صبح گلشن ص 579 ).
وارثی. [ رِ ] ( اِخ ) سبزواری. شاعری بود فهمیده و سنجیده و در دور اکبری ( اکبرشاه ) بشهر دهلی رسیده:
چو بیدردانه آهی میکشی ای وارثی هر دم
تو عاشق نیستی بیهوده رسوا میکنی خود را.( از تذکره صبح گلشن ).

فرهنگ فارسی

سبزواری شاعری بود فهمیده و سنجیده و در دور.

جمله سازی با وارثی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 علمشان را ندیده‌ام به یقین وارثی حق‌تر از جمال‌الدّین

💡 از آن‌جایی که آناندا وارثی نداشت، بهومیبول، برادر ۱۸ ساله‌اش پس از او به سلطنت رسید.

💡 به فیض یابی مقتول عشق، رشک برند که هم قاتل و هم وارثی و هم دیتش

💡 تو وارثی کیان را چون در قرون ماضی داراب را سکندر جمشید را فریدون

اذفر یعنی چه؟
اذفر یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
کس ننه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز