غافلی

لغت نامه دهخدا

غافلی. [ ف ِ ] ( حامص ) غافل بودن. مانند غافلان گذراندن:
بعد از این روی در بهی دارم
دل ز هر غافلی تهی دارم.نظامی.نبردم بسر عمر درغافلی
مگر در هنرمندی و عاقلی.نظامی.بدین غافلی می گذاریم روز
که در ما زنند آتش رخت سوز.نظامی.پیشتر از مرتبه غافلی
غافلیی بود، خوشا غافلی.نظامی.

فرهنگ فارسی

غافل بودن غفلت.

جمله سازی با غافلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو غافلی ز قاتل، چه روی به پای تیغش به همین که کشته گردی، به شمار ما نیایی

💡 تو غافلی زآه من و غره بحسن وین بس طلسم حسن که بر یکدگر شکست

💡 چون صدف دریوزه گوهر ز نیسان می کنی غافلی از خود که بحر بیکنار عالمی

💡 از دل پرخون و چشم اشکبارم غافلی با صراحی عهد و با پیمانه پیمانت چه شد

💡 در رستخیز رو به قفا حشر می شوی ای غافلی که پشت به دنیا نکرده ای

💡 بس غافلی از کار جوانی و عجب نیست هشیار چه داند که چه کردست به مستی

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
طلسم یعنی چه؟
طلسم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز