زمو
لغت نامه دهخدا
زمو. [ زُ / زَ ] ( اِ ) این لغت از اضداد است بمعنی گِل ترو خشک هر دو آمده است که به عربی طین گویند. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ) ( از شرفنامه منیری ) ( از فرهنگ جهانگیری ). در مؤید بمعنی گل تر و خشک آمده و در فرهنگ به این معنی به فتح زا آورده و گفته که این لغت از اضداد است. ( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ).
زمو. [ زُ ] ( اِ ) سقف خانه باشد که آنرا از چوب و علف و گل پوشیده باشد و آن را به عربی غَمی ̍ خوانند. ( برهان ) ( از فرهنگ رشیدی ) ( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). || خاکی که در روی سقف خانه می ریزند. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. گل، گل تر یا خشک.
۲. سقفی که با چوب و گل ساخته شود.
فرهنگ فارسی
این لغت از اضداد است بمعنی کل تر و خشک و هر دو آمده و به عربی طین گویند.
جمله سازی با زمو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 زریسمان ورسنباز در میان دو قطب زمو پدید خطی همچو خط محور شد
💡 مو از دل نالم و دل نالد از مو زمو بستان که بیزارم ازین دل
💡 گو نافه چین در پارس ای ترک نیارد کس یک نافه زمو بگشا یک ملک همه چین کن
💡 آن دخترکان چون مهر مهری مه تو غبغب غبغب بفرازش مه مه راست زمو عقرب
💡 تو با این طلعت شایان چو در اردو کنی جولان ربایندت زمو چوگان چنان کت از زنخدان گو