لغت نامه دهخدا
فیروزه فام. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پیروزه فام. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ فیروزه. فیروزه رنگ:
سحرگه که طاوس مشرق خرام
برون زد سر از طاق فیروزه فام...نظامی.سلام علی آل یاسین بخواند
به زرین زبان چرخ فیروزه فام.سوزنی.
فیروزه فام. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) پیروزه فام. ( فرهنگ فارسی معین ). به رنگ فیروزه. فیروزه رنگ:
سحرگه که طاوس مشرق خرام
برون زد سر از طاق فیروزه فام...نظامی.سلام علی آل یاسین بخواند
به زرین زبان چرخ فیروزه فام.سوزنی.
= پیروزه فام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فارس مضمار این نه پهنه فیروزه فام صبح و شام تا به روز انتقام
💡 جورست پیشه گنبد فیروزه فام را آخر غلام توست، ادب کن غلام را
💡 در عهد پاس خنجر فیروزه فام تو از جذب کهربای فراغ است کاه را
💡 نگین دار این چرخ فیروزه فام پی نام نیکو بود والسلام
💡 بیجاده صفت کسوت زمین را از خنجر فیروزه فام داده
💡 با زخم گرز و خنجر فیروزه فام تو صحن زمین معرکه بیجاده گون شود