لعل گون

لغت نامه دهخدا

لعلگون. [ ل َ ] ( ص مرکب ) مانند لعل. به رنگ لعل. لعل رنگ. لعل فام:
آن بناگوش لعلگون گویی
برنهاده ست آلغونه به سیم.شهید.بدان گونه رفتم ز گلزریون
که شد لعلگون آب جیحون ز خون.فردوسی.می لعلگون را به جام بلور
بخوردند تا در سر افتاد شور.فردوسی.تاج درخت باغ همه لعلگون گهر
فرش زمین راغ همه سبز پرنیان.فرخی.از آن آهن لعلگون تیغ چار
هم از روهنی و پرالک چهار.اسدی.شراب لعلگون افکنده در جام
پیاپی کرده ای از صبح تا شام.نظامی.بر خاکیان عیش فشان جرعه لبش
تا خاک لعلگون شود و مشکبار هم.حافظ.

فرهنگ عمید

لعل فام، به رنگ لعل.

جمله سازی با لعل گون

💡 پیچیده کوه بر سر خارای لعل گون پوشیده دشت بر تن دیبای ششتری

💡 دور چشم بد زتمکین تو کاندر بزم می از شراب لعل گون کوه بدخشان چون خمی

💡 جبل چو رنگ شقایق چنانکه پنداری فکنده است جل لعل گون به دوش، جمل

💡 زمین را بخون لعل گون ساختند تو گفتی فلک را نگون ساختند

💡 بیا ساقی آن جام کش می فروش تهی کرد از لعل گون باده دوش

💡 عقیق بارد چشمم چو لعل گون پرده ز پیش لؤلؤی پروین مثال بگشاید