فرخندگی

لغت نامه دهخدا

فرخندگی. [ ف َ خ ُ دَ / دِ ] ( حامص ) یمن. میمنت. فرخی. مبارکی. خجستگی. ( یادداشت به خط مؤلف ). خجستگی و میمونی. ( آنندراج ):
بزرگی و شاهی و فرخندگی
توانایی و فر و زیبندگی.دقیقی.به فرخندگی شاه فیروزبخت
یکی روز برشد به فیروزه تخت.نظامی.

فرهنگ عمید

میمنت، سعادت، خجستگی.

فرهنگ فارسی

خجستگی مبارکی میمنت خوش اقبالی یمن.

جمله سازی با فرخندگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بخورد آب حیوان به فرخندگی بقای ابد یافت در زندگی

💡 عید عرب گشادبه فرخندگی علم فرخنده باد عید عرب برشه عجم

💡 گر مرا بینی به غم دل شاد دار کان غم عشق است و از فرخندگی است

💡 «دول رانی» که با فرخندگی بود دوید این خون و با آن خون درآمیخت

💡 ز تختش بخت را فرخندگی داد بقا را از بقایش زندگی داد

💡 بمانی بدین فر و فرخندگی که هست از تو ما را به تن زندگی

نشانه یعنی چه؟
نشانه یعنی چه؟
ارغوان یعنی چه؟
ارغوان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز