فدم

لغت نامه دهخدا

فدم. [ ف َ ] ( ع ص ) گنگلاج. ( منتهی الارب ). گران زبان. ( دستوراللغه ). درمانده در سخن از کندی و کمی فهم و هوش. ( از اقرب الموارد ). بعیدالفطنة. ( اقرب الموارد از مصباح ). || مرد گول درشت بدخوی. ( منتهی الارب ). مرد درشتخوی احمق. ( اقرب الموارد ). ج، فِدام. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || سرخ سیررنگ.( منتهی الارب ). سرخ سیررنگ. آنچه سرخی آن شدید نباشد. || خبز فدم؛ نان سفت. ( اقرب الموارد ).
فدم. [ ف َ ] ( ع مص ) دهان بند نهادن بر دهن. ( منتهی الارب ). || فدام بر ابریق نهادن. ( اقرب الموارد ). رجوع به فدام شود.

فرهنگ فارسی

دهان بند نهادن بر دهن. یا فدام بر ابریق نهادن.

جمله سازی با فدم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برون خرام که تا پارسای ثابت حال فدم درست نیارد نهاد چون مستان

💡 اهلی که زند دم ز سفال سگ کویت گو خاک فدم همچو گل کوزه گران باش

شکوه یعنی چه؟
شکوه یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز