غرغاب

مترادف‌ها

غرغره کردن

لغت نامه دهخدا

غرغاب. [ غ َ ] ( اِ ) گرداب. ( آنندراج ). غرقاب. رجوع به غرقاب شود. || شور و غوغا و آواز. ( آنندراج ). نعره و های و هوی و آوازه بلند و مهیب. ( فرهنگ شعوری ):
غرغاب افتد در جهان از حسن عالمگیر تو
باید حذر از غمزه خونخوار و چشم پرفتن.ابوالمعانی ( از فرهنگ شعوری ).

فرهنگ فارسی

گرداب غرقاب

جمله سازی با غرغاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 از قضا بود آن یکی خرس دغا اندر آن غرغاب گشته مبتلا

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران