لغت نامه دهخدا
غالب شدن. [ ل ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) چیره گشتن. اعتلاء. غالب گردیدن: تا اشتها غالب نشود چیزی نخورند. ( گلستان ). و عنفوان شبابم غالب شدی. ( گلستان ).
صبر معشوق و عشق غالب شد
تا بدسته درفش غایب شد.سعدی ( هزلیات ).عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح
نام مستوری و ناموس و کرامت برخاست.سعدی ( طیبات ).گر نشد اشتیاق او غالب صبر و عقل من
این بچه زیردست گشت آن بچه پایمال شد؟سعدی ( بدایع ).تکویح. استحواذ. جب. ابلال. رین. قأل به؛ غالب شد بسبب آن. ( منتهی الارب ).