سرگم

لغت نامه دهخدا

سرگم. [ س َ گ ُ ] ( ص مرکب ) بی ابتدا و انتها. ( غیاث ) ( آنندراج ).

فرهنگ عمید

کسی که راه را گم کرده و سرگردان باشد، سرگردان، حیران، سردرگم.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - درهم و برهم بهم پیچیده: کلاف سردر گم. ۲ - سرگردان متحیر.
بی ابتدا و انتها

جمله سازی با سرگم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو شمع‌ کشته سامان تلاشم‌ کم نمی‌گردد سرگم کرده اکنون زیر پای خویش می‌جویم

💡 پاو سرگم کرد عاشق از جفای عشق یار در ره معشوق باید بی سر و بی پا شدن

💡 بر گریبان گل چو گوی گره غنچه چون تکمه سرگم آمد باز

💡 «دول رانی» در آن خونابه سرگم چو ماه چارده در جمع انجم

💡 هرکه او آنجا رسد سرگم کند چار حد خویش را در گم کند

💡 سرکس می‌ندارم این زمان من که سرگم کرده‌ام این ریسمان من

فرای یعنی چه؟
فرای یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز